ادامه کلاس اول...

مدیر دست منو محکم گرفته بود.ما جلویه صف های کلاس ها ایستاده بودیم. مدیر دست منو رها کرد و به طرف یکی از صف ها رفت،که یکدفعه یه چیز محکم به کیفم برخورد کرد و من محکم به زمین خوردم سریع برگشتم که ببینم چی بود که مدیر مدرسه جلویه من ایستاد و گفت:«مواظب باشین»


 

 


-«ببخشید،ببخشید»

درست نمی دونم که چی بود ولی فکر کنم دو نفر یه نردبان را می بردن یه جایی که سر راهشون به من خورده بودند.

مدیر روشو کرد به من و گفت:«طوریت که نشده؟»

می خواست گریم بگیره ولی تا اونجا که می تونستم جلوی خودم را گرفتم و خیلی آروم گفتم :«نه»

منو بلند کرد و برد نفر اول یه صف و گفت:«از این به بعد همیشه اینجا وای میستی»

من نفر اول صف ایستادم و مدیر کم کم از من دور شد و در بین صف ها حرکت می کرد،نگاهم را از مدیر به جاهای دیگه حرکت کرد که یه نفر از پشت به من زد و گفت:«چرا کیفت پارهه؟»

سریع کیفم را در آوردم که ببینم کجاش پاره شده.

وای کنار بند کیفم یه خراش تقریبا بزرگ برداشته بود.

تویه اون لحظه برق از سرم پرید و مثل اینکه مامانم جلوم ایستاده و داره بهم می گه:«همین روز اول،چرا حواست را جمع نکردی؟چرا این کار را نکردی،چرا اون کارو نکردی؟»

تویه همین فکرها بودم که دوباره یه صدایی از پشت بهم گفت:«تو هم توی کلاس مایی؟»

نمی تونستم صدام را در بیاورم چون دیگه واقعا گریه ام می گرفت،سرم را به علامت تایید تکان دادم.

-«خوراکی چی با خودت اوردی؟»

اینم که ول کن نبود،صورتم را چرخاندم به طرفش،چهره ی خیلی شادی داشت،با دیدن چهره اش دوباره یکم اعصابم اومد سر جاش،تونستم دوباره حرف بزنم ولی خیلی آرام بهش گفتم:«نمی دونم تو چی اوردی؟»

-«بیسکویت،یه آبمیوه که خوردمش ،یه...»

شروع کرد به شمردن خوراکی هایی که همراش آورده بود.

مدیر یه صوت کشیده زد و بلند گفت:«کلاس دومی ها و سومی و چهارمی ها و پنجمی ها که می دونن که باید کدوم کلاس برن،...»

اول کلاس دومی ها رفتن و بعد سومی ها و تا پنجمی ها به ترتیب رفتن داخل کلاس هاشون.

-«کلاس اولی ها خوب گوش بدن اسمشون را می خونم برن کلاس»

-«محسن کاظمی»

هر کس که اسمش خونده می شد دستش را بالا می گرفت و می رفت داخل سالن.

رسید به اسم من،و منم دوباره رفته بودم توی فکر کیفم و هیچ صدایی برام معنی نداشت.

-«ابراهیم جوهری»

فکر کنم چند بار اسم منو خونده بود ولی من که تویه باغ نبودم.(حواسم جایه دیگه ای بود)

مدیر اومد جلو و دست منو گرفت و گفت:«اسمتو فراموش کردی؟حواست کجاست؟»

منو برد به طرف سالن و کلاس آخری را نشونم داد و گفت که برم اونجا.

و بعد خودش هم به طرف صف ها رفت.

با شک راه می رفتم،از کلاس ها همه جور صدایی می آمد به جز یه کلاس،کلاس اولی ها همه ساکت نشسته بودن.

وارد کلاس شدم،سه تا نیمکت اول کلاس بود وپنج ردیف نیمکت پشت اونها به ترتیب چیده شده بودن و من روی نیمکت اولی نشستم.

بعد از چند دقیقه یه آقای کوتاه قد با موهای بلند شانه زده اش وارد شد و به یکی از بچه هایی که رویه نیمکت های اولی نشسته بود گفت:«وقتی خانم معلم وارد شد می گی برپا»

و بعد اونو از سر جاش بلند کرد و به بچه ها گفت:«وقتی ایشون گفتن برپا همه بلند می شین و می ایستید،فهمیدین»

-«بـــــلـــــه»

از کلاس رفت بیرون و چند لحظه بعد خانم معلم وارد شد.

-«بر پا»

همه بلند شدن ولی خانم معلم دم در کلاس با یکی از والدین بچه ها شروع به حرف زدن کرد.

وارد کلاس شد و وقتی ماها رو که همین طور ایستاده بودیم دید،خندش گرفت و رفت روی صندلیش نشست گفت:«بشینید»

شروع کرد به حرف زدن ، از همه چیز حرف زد و بعضی جاها شروع به تهدید کردن کرد:«...مشقاتون را بنویسید تا زودتر یاد بگیرید،مشق نوشتم وظیفه ی همه ی شماست هر کس مشقاش را ننویسه تنبیه می شه،و یا باید جریمه بنویسه و اگر سر کلاس اذیت کنین و مشق هاتون را ننویسین ،هم جریمه میشین و هم تنبیه...»

همه ی بچه ها با دقت به حرفاش گوش می دادن ،من یکم ترسیده بودم،و این ترس با ترسی که از پاره شدن کیفم که بهم دست داده بود جمع شد و در حالت آماده باش گریه در اومده بودم.

حرفهای معلم که تموم شد دستش را روی میزش کشید،فکر کنم میزش خاکی بود،روشو کرد به من و گفت:«بلندشو وایستا»

بلند شدم و ایستادم نمی دونستم چی کارم داره،انتظار داشتم یه سوال بپرسه و من نتونم جواب بدم،ترسم دوبرابر شده بود تا حالا توی اینجور موقعیتی قرار نگرفته بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم.

-«برو دفتر بگو خانم معلم مون گفته یه دستمال بدین می خواد میزش را پاک کند»

من نه می دونستم دفتر چیه و نه می دونستم باید چی کار کنم،نگاهم از معلم به طرف تخته رفت وبعد سرم را انداختم پایین و شروع کردم به گریه کردن،اصلا دست خودم نبود.

معلم از سر جاش بلند شد و گفت:«چی شد چرا گریه می کنی؟»

من نمی تونستم حرف بزنم ، دستم را گرفت و برد بیرون ،رفتیم به طرف دفتر.

وارد دفتر که شدیم ناظم با اون خط کشی که توی دستش داشت محکم زد روی میز و گفت:«همین روز اول؟ چی کار کرده؟»

از صدایه خط کش پاهام سست شد ،همون جا نشستم ،خانم معلم هر کار کرد که من بلند شم ولی من بلند نشدم و سعی می کردم دستمو از دستش جدا کنم.

-«هیچ کار نکرده من بهش گفتم...»

دستم از دستش جدا شد و من به سرعت از اونجا خارج شدم،داشتم از در سالن خارج می شدم که محکم خوردم به آقای مدیر.

آقای مدیر منو بلند کرد و گرفت جلوی صورتش و گفت:«کجا می ری؟چرا گریه می کنی؟»

-«آقا ....ما.....هیچ .....کاری....نکردیم»

خانم معلم و آقای ناظم پیداشون شد،مدیر منو گذاشت زمین.

مدیر از همه مهربونتر به نظر می رسید.

خانم معلم اومد دستم را بگیره،ولی من دست آقای مدیر را محکم گرفتم و نگذاشتم خانم معلم دست منو بگیره.

-«چی کار کرده؟»

-«من بهش گفتم بره دفتر که گریه اش گرفت»

تمام گریه ی من از این نبود.

-«یه آب به دست و صورتش می زنم ومیارمش سر کلاس»

من و آقای مدیر با هم رفتیم کنار آب خوری ها و خانم معلم و آقای ناظم هم رفتم به طرف کلاس.

دست و صورتم را شست و گفت:«نباید زود گریه ات بگیره تو دیگه یه دبستانی هستی...»

خیلی حرف زد و من یادم نمیاد دیگه چی گفت.

می خواستم همه چیز را بهش بگم ولی نتونستم.

همین طور که داشت با من حرف می زد رفتیم به طرف کلاس.

در زد.

-«بفرمایید»

خانم معلم در را باز کرد،یه نگاه به من انداخت و گفت که برم سر جایم بنشینم و با آقای مدیر شروع کردن به حرف زدن.

وقتی وارد کلاس شدم همه ی نگاه ها به طرف من بود ،در نگاه هاشون وحشت پیدا بود،همه ترسیده بودن.

 

ادامه دارد...

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۳ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : باغبون دریا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.