این یک داستان طنز از نویسنده ی معروف کشور
 همسایمان ترکیه،عزیز نسین است .
داستان طولانیه ولی واقعا ارزش خوندن را دارد،دلم نیومد
نزارمش.واسه زنگ تفریح خوبه...چشمک
امیدوارم دوست داشته باشین


زندگی تلخ است آقایان؛ زندگی راهی است 
پر از سنگ و سقط.

 من خودم سه تا دفترچه دارم که همه شان
را از فلسفه زندگی پر کرده ام، زندگی همچون
 است؛ زندگی اِلِه است، زندگی بِلِه است...
خلاصه، این دفترها پر است از جمله های
 قلمبه و سلمبه درباره زندگی:

 زندگی اضطرابی بیش نیست...

 زندگی آبی است که جریان دارد...

 زندگی خوابی است...

 زندگی خیالی است...

 زندگی صحنه تاثری است...

 شانزده هزار جمله از این قبیل، و بالاخره هم،
 در آخرین صفحه آخرین دفتر، مجبورم شده ام
 که قلم بردارم و بنویسم :

 ـ زندگی چیست؟



روزگار خوشی ندارم. این را بدان جهت
نمی گویم که «مثلا» ارث و میراثی نصیب من
نشده؛ بلکه تنها از آن جهت این را می گویم
که نتوانسته ام کار و باری برای خودم پیدا کنم.

 در گوشه یک پارک عمومی لمیده، درباره این
موضوع که »زندگی چیست؟« فکر می کردم.

 کسی، کنار من روی نیمکت نشسته بود.
 روزنامه هایی را که می خواند تا زد و
 می خواست بگذارد توی جیبش، من با صدایی
 مردد بهش گفتم:

 »اجازه می دین؟«

 و دستم را به طرفش دراز کردم.

 مرد، روزنامه را داد به من. بازش کردم و
به سرعت نگاهی به ستون نیازمندیهایش
انداختم. یکی از آگهی ها، در دلم شور و
امیدی به پا کرد، زیرا در آن، بدون در نظر گرفتن
 سن و سال، زنان و مردانی را برای کار
خواسته بودند.

 وقت را نباید از دست داد: روزنامه را به صاحبش
رد کردم، همه نیروهای باقی مانده تنم را به
کمک خواستم و چهار نعل به طرف آدرسی
که در آگهی ذکر شده بود به راه افتادم:
طبقه پنجم یک عمارت غول پیکر، در یکی از

 مهم ترین خیابان های شهر که مرکز کار و
تجارت است.

 اتاق شماره۱۸ که در آگهی ذکر شده بود،
درست روبروی من قرار داشت. عده ای تو
می رفتند و عده ای خارج می شدند، آنهایی
که تو می رفتند، قیافه هاشان پر از امید و
شوق و آرزو بود؛ اما آنهایی که بیرون می آمدند
 ـ عجیب بود!ـ همه عصبانی، همه ناراحت، همه
مچل و...

 بالاخره وارد اتاق شماره۱۸ شدم. به اولین
شخصی که رسیدم، گفتم: »بی زحمت... تو
روزنومه یک آگهی دیدم که...«

 یارو به یک پارچه آتش می ماند. با دست به
طرف دری اشاره کرد و گفت: »برو تو، منتظر
 باش...«

 صندلی ها و راحتی های سالن پر بود. شش
تا زن و هشت تا مرد نشسته بودند. من و چهار
 نفر دیگر هم ایستاده بودیم. خودم را به
شخصی که او هم مثل من بی دست و پا و
بیچاره به نظر می آمد نزدیک کردم و ازش
پرسیدم:

 »نمی دونی چه جور کاریه؟«

 گفت: »نه. به نوبت، یکی یکی رو می برن تو.
بعضی شون ده دقیقه، بعضی ها هم نیم
ساعت اون تو می مونن، اونوقت با داد و فریاد
میان بیرون میرن پی کارشون.«

 فرصت بیشتری برای توضیح باقی نماند، چون
دری که میان سالن و اتاق اصل کاری بود
بشدت باز شد و مرد چاقی که صورتش مثل
گوجه فرنگی، قرمز و سراپایش مثل موش آب
کشیده، خیس عرق بود بیرون آمد و در حالی
که مثل صفحه گرامافون خط خورده فریاد
می زد: »رذلا، پستا، رذلا، پستا!...« رفت بیرون.

 به پهلو دستیم گفتم: » لابد قبولش نکردن،
واسه اینه که عصبانی شده.«

 گفت: » ممکنه. اما آخه هر کی بیرون میاد
همین وضع رو داره.«

 جوانی رفت تو. من حافظه ام را به کار انداختم
و شروع به مرور معلوماتم کردم که دیدم جوانک
 با داد و فریاد و فحش و ناسزا خودش را از
لای در بیرون انداخت و عربده کشان از سالن
انتظار بیرون رفت.

 پهلو دستیم گفت: » ذکی! این یارو به اندازه
قبلی زنه هم طول نکشید!«

 بعد از من، چهار نفر دیگر هم آمده نوبت گرفته
بودند و دم به دم هم به تعدادشان اضافه
 می شد.

 آنهایی که نوبتشان می رسید، پس از چند
دقیقه ای با صورت های برافروخته، داد و
فریادکنان و ناسزاگویان بیرون می آمدند و
پی کارشان

 می رفتند. چه حسابی بود؟ یقه پیشخدمتی
را که مرتب، پس از تو فرستادن آدم ها غیب
می شد گرفتم و پرسیدم:

 »اون تو چیکار می کنند؟«

 با خنده گفت: »امتحان می کنند« و غیب شد.

 یک پیرزن و یک پیرمرد هم، درست مثل
آدم هایی که خواسته باشند جانشان را از
خطری نجات بدهند، جیغ و فریادکنان گریختند...
هنگام ورود و خروج اشخاص، همان چند
لحظه ای که لای در باز می ماند و قاه قاه

 خنده ای که از آن اتاق به گوش می رسید،
بیشتر اسباب ناراحتی و شگفتی می شد.

 آن چنان ترسی به تمام وجودم غلبه کرده بود
که اگر گرسنگی دو روزه رگ و ریشه ام را
نمی کشید امتحان ممتحان را ول می کردم،
 دُمم را

 می گذاشتم روی کولم و فرار را بر قرار ترجیح
می دادم و از خیر این کار

 می گذشتم. اما فکر می کردم که خوب. تا
حالا که ایستاده ام. شاید بختمان زد و این کار
را به ما دادند.

 میان وحشت و امید انتظار می کشیدم.

 پیرمردی که نوبتش قبل از من بود با رنگ و
روی پریده بیرون آمد. بیچاره حتی برای فحش و
بد وردگویی هم نیرویی برایش باقی نمانده بود.

 پرسیدم: »پدر، اون تو چی کار می کنن؟«

 گفت: »ـ بهتره نپرسی.«

 پیشخدمت پرسید: » نوبت کیه؟«

 من سکوت کردم.

 کسی که بعد از من آمده بود، گفت: »آقا، نوبت شماس.«

 تعارف کنان گفتم: »قابلی نداره. شما بفرمایین. من چندون عجله ای ندارم.«

 »خیر، جان عزیزتون ممکن نیس!«

 حالا اگه توی صف اتوبوس بود بی گفتگو با سقلمه و تنه زدن جای مرا غصب می کرد و سوار می شد. اما اینجا:

 »خواهش می کنم بفرمایین.«

 »غیر ممکنه ابداً. جان عزیزتون نمی شه!«

 پیشخدمت مجال تعارف بیشتری نداد. مرا به طرف در کشید، هولم داد و در از پشت سرم بسته شد. تو دلم شروع به دعا و استغاثه به درگاه باریتعالی: »ـ خداوندا، خجالتم نده! قوت و نیرویی بهم بده که از این امتحان رو سفید درآم و لقمه نونی پیدا کنم!«

 دفتر تجارتخانه اطاق مرتب و منظم و مفروشی بود. نشمردم، اما ده نفری در آنجا بودند. هنوز پشت سر کسی که پیش از من امتحان داده بود و بیرون رفته بود می خندیدند و اشکشان را که از زور خنده جاری شده بود پاک

 می کردند. واقعا هم که خنده، تنها به این مردان گنده برازنده بود.

 جلو رفتم و پیش مردی که پشت یک میز بزرگ نشسته بود ایستادم.

 پرسید: »ها؛ بگین ببینم: از خنده خوشتون میاد؟«

 (خدایا، خداوندا، چه جوابی باید بدم؟ چی بگم که قبولم کنن؟)

 یکی یکی شان را از نظر گذراندم: هیچ کدامشان به هیچ نوعی به من شباهت نداشتند. همه شان خوش سر و لباس، فربه و آراسته بودند و از

 گونه هایشان انگار خون می چکید. فکر کردم که این جور آدم ها از خنده خوششان می آید دیگر، گفت و گو ندارد. این بود که زورکی لبخند می زدم و جواب دادم: »البته از شوخی خوشم می آد. خیلی هم خوشم می آد. مگر ممکنه کسی از شوخی بدش بیاد؟«

 »احسنت! حالا که همچین شد، پس روی اون چارپایه بنشین!«

 تو دلم گفتم: »ـ خدا پدرتو بیامرزه!«

 از گشنگی نای ایستادن نداشتم، با وجود این نزاکت را رعایت کردم و گفتم: »خیر آقا. اجازه بدین وایسم. این جوری راحت ترم.«

 » نخیر... حالا که از شوخی خوشتون میاد باید بنشینین«

 یعنی چه؟ از شوخی خوش آمدن به نشستن چه ربطی دارد؟ و با وجود این برای آن که خودم را آدم حرف شنوی نشان بدهم اطاعت کردم: »متشکرم!« و نشستم.

 »نه، نه، نشد، نشد، روی این یکی بنشینین. روی این یکی...«

 بلند شدم روی چهارپایه ای که نشان داده بود نشستم. همه شان تو نخ من بودند. همان یاروی اولی گفت: »من و این آقایونی که می بینین، همه مون اهل شوخی و بگو بخندیم.«

 گفتم: »خیلی عالی است آقا، چاکر هم از شوخی و این چیزها خیلی لذت می برم.«

 آن مرد با سایرین شروع به صحبت کردن، و گاه به گاه سوالی هم از من می کرد که با احتیاط کامل، جواب های کوتاه و مودبانه ای می دادم. اما، مثل این که داشت یک چیزیم می شد. از محلی که نشسته بودم (خیلی باید ببخشید) گرمای شدیدی بیرون می زد. یعنی چه! ـ یعنی ممکنه؟ـ بله. رفته رفته گرما چنان شدید می شد که ... نخیر، این دیگر گرما نبود؛ آتش بود آقا. و من، درست مثل تخمه ای که توی تابه داغ تفتش بدهند داشتم کباب می شدم... از شدت سوزش به خود می پیچیدم و به چپ و راست خم می شدم. یک ریز سرجایم می جنبیدم و می کوشیدم معنی این بدبختی را بفهمم... نخیر... دست بردار نبود. قابل تحمل هم نبود... آنها همه تو نخ من بودند و می خندیدند. (خدایا خداوندا، نکنه اوقاتشون تلخ بشه قبولم نکنن!). اینها ذاتاً آدم هایی شوخ طبع و خنده رو هستند، من هم که با این وضع، حالم برای خنده مناسب نیست... تمام »بدنم« آتش گرفته؛ با وجود این با همان حال سعی می کنم دست کم لبخندی بزنم که خیال نکنند دروغ گفته ام و با شوخی و خنده میانه ای ندارم... بله. لبخندی می زدم. اما توی دلم غوغا بود، آتش بود، جهنم بود!ـ چنان آتشی از زیرم بلند شده بود که داشتم خاکستر می شدم!

 آن یکی از سایرین به من نزدیکتر بود، گفت:

 »چتونه؟ انگار ناراحتین؟«

 (آخ! حالا بیا و درستش کن! به نظرم فهمیده اند که مریضم... نکنه اگر بگم خسته ا م به کار، قبولم نکنن!)

 با اطمینان کامل گفتم: »نخیر، نخیر، چیزیم نیس. چرا ناراحت باشم؟«

 »پس چرا این طور به خودتون می پیچین؟«

 حاضران کم مانده بود از زور خنده بترکند. همه شان داشتند از حال می رفتند.

 (چطوره بهانه ای بتراشم و از جا بلندشم؟)

 »ببخشین، معذرت می خوام. من... بی ادبیه... یه جور ناراحتی دارم که نمی تونم بنشینم، اگه وایسم راحت ترم.«

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شلیک خنده شان اتاق را برداشت.

از هفت بندم عرق راه افتاده بود. عرق پیشانیم را پاک کردم و ایستادم.

مردی که پشت میز نشسته بود زنگ زد و به پیشخدمت گفت: »برای آقا چایی بیار!« از این دستور آن قدر خوشحال شدم که انگار دنیا را بهم داده اند. از گرسنگی شکمم داشت سوراخ می شد. (خدا پدر تو بیامرزه مرد! دست کم چایی مختصری ته شیکمو می گیره.)

پیشخدمت چای آورد. من همان جور که سرپا ایستاده بودم، فنجان چای را گرفتم، دوتا حبه قند توش انداختم، اما همین که خواستم قاشق را توی فنجان بچرخانم، صدای پوف ف ف ف فی بلند شد و چای مثل کف زد بالا، فنجان از دستم ول شد و سر و صورت و تمام لباسم را آلوده کرد. دست و پایم را به کلی گم کردم و سوزش چای داغی که به روی دست و صورتم پاشیده بود اشکم را درآورد.

آقایان حاضران از شدت خنده روی زمین غلت می زدند، و حال و روز من هم ـ خودمانیم ـ واقعا خنده داشت.

در میان قهقهه آنها، صدای یکیشان را شنیدم که گفت: »عیب نداره. هیچ عیب نداره. اون گنجه روبه رو را واکنین دستمال بردارین خودتونو تمیز کنین؟«

در گنجه را وا کردم اما هر چی گشتم از دستمال خبری نبود... همه جا را نگاه کردم: خیر. نیست که نیست.

(خدایا! اگه بگم نیس، ممکنه بگن چه آدم بی دست و پاییه. ممکنه بگن چه آدم بی عرضه اییه).

بالاخره گفتم: »نیست، آقای من!«

همان شخصی که دستور داده بود دستمال بردارم و هنوز هم صدای خنده اش بلند بود، گفت: »بیخود نگردین، اینجاس. بفرمایین اینجا.«

و تا خواستم به طرف او بروم، صدای یکی دیگر بلند شد که:

»به! مرد حسابی، در گنجه را واز گذاشتی!«

برگشتم و در قفسه را بستم.

این بار، یکی دیگر از آقاها سوالی از من کرد. اما... عجب! چرا نمی توانم جوابش را بدهم؟

عطسه شروع شد... به عطسه ای افتادم که خدا می داند مجال نفس کشیدن بهم نمی داد: عطسه پشت عطسه:

»آ. آ. آ. آپشچه! آ. آ. آ. آپشچه. آپشچ ـ چه، آپش ـ چه!«

»خوب؛ نگفتین اسمتون چیه؟«

»آپشچ. چه اسمم. آپشچ ـ چه، ممم. اپشچه، ممد. محمد. آپشچ ـ چه!«

آقاها از زور خنده روده پیچ شده اند و غش و ریسه می روند. شدت خنده به وصف در نمی آید. دست و پایم را به کلی گم کرده ام و توی دلم یک ریز به این شانس لعنتی فحش و ناسزا می گویم. آخر این ناراحتی ها چیست که درست این موقع به سراغ من آمده؟

» چن سالتونه؟«

»چ چ چ... آپچه... آپچش ـ چه... چل و یک سا... آپ ـ چه! آپچه!«

بدبخت ها را از خنده روده بر کرده ام. دارند خفه می شوند. یکی شان، همان طور که ریسه می رفت گفت:

» این پشت روشویی هست... یه آبی به صورتتون بزنین.«

خدا پدرش را ببرد بهشت! ـ آب که به صورتم زدم حالم بهتر شد و عطسه لعنتی از بین رفت. عوضش... حالا این دیگر چه بدبختی تازه ای است!: اشکی از چشمم جاری شده که بیا و تماشا کن!ـ اشک که چه عرض کنم: گریه است؛ اصلا هق هق گریه است... ای بابا! از چشم هام مثل دوتا چشمه آب راه افتاده... ممکن نیست. من دست کم از این جور گرفتاری ها هیچ وقت نداشته ام. لابد اثر گشنگی است... چه می دانم واله! از همه بدتر این که گمان نمی کنم یک آدم مهملی مثل مرا که گاه به عطسه می افتد و گاهی زار می زند بگیرند، مگر عقلشان گرد است؟

»چرا گریه می کنین؟«

»بنده را می فرمایین؟... نمی دونم والا... مادر خدا بیامرزم...«

چنان خنده یی راه افتاد که زبان از وصفش عاجز است... بعضی از آنها کلمات مرا تکرار می کنند و در همان حال از خنده نعره می زنند و وای وای وای وای می گویند... از آنها خنده و از من گریه...

بالاخره، یکیشان، همان جور که به خودش می پیچید خودش را به قفسه رساند، شیشه ادوکلنی از آن تو درآورد و به طرف من آمد.

»بو بکشین... وای مردم از خنده... بو بکشین حالتون بهتر میشه.«

چند قطره ادوکلنی را که کف دستم ریخت بو کردم، نفس عمیقی کشیدم دلم باز شد... (بی گفت و گو من امروز یه جور مخصوصی هستم... بیا!

گریه ام قطع شده، سکسکه یخه مو چسبیده... هیع، لابد حالا فکر می کنن که من... هیع،... دیوونه ا م... گاه گریه، هیع،ـ گاه خنده، هیع، گاه عطسه، هیع،ـ گاهیهم هیع، سکسکه!)

نمی دانم چرا جوابم نمی کنند!

یارو پرسید: »ـ قبلا چیکار می کردین؟«

»قبل، هیع، از این، نقاشی هیع، نقاشی های، هیع! ساختمون...«

فریادهای »ترو خدا بسه!«، »ترو خدا کافیه!« از همه طرف بلند شده است. دیگر چیزی نمانده از خنده بترکند...

یکی گفت: »در آن دولابچه را واکن.« و به مجردی که در دولابچه را وا کردم، درست مثل این بود که توپ افطار در کردند... چنان صدایی آمد که من از پشت به زمین غلتیدم... (یعنی ممکنه که یه آدم دیگه هم از من بی دست و پا تر توی این دنیا پیدا بشه؟ حالا دیگه یقین دارم که قبولم نمی کنن... نزدیک است با کارهای خل خلی خودم این آقایان محترم را از خنده بکشم.)

یکی از آنها که از همه گنده تر بود، گَردی را که روی میز، روی کاغذی قرار داشت پوف کرد و کمی بعد، در حالی که داشت از خنده خفقان

می گرفت توانست به زور از من بپرسد:

»چرا این قدر خودتونو می خارونین؟«

گفتم: »به خدا تمیزم، همین دیروز حموم بودم...« (آخ! پدرسگ صاحاب! کک که حتما نیست، چون که کک وقتی تن آدمو می گزه، همون یه گُله جا می خاره... اما تن من از نوک مو تا نوک انگشتای پام به خارش افتاده:)

ـ خارت خارت! خارت خارت!

پیرترین آنها رو کرد به من و پرسید: »پایه تحصیلاتتون چیه؟«

گفتم: »دانشکده ادبیاتو تموم کرده ام.«

دهنش را دم گوشم گذاشت و گفت: »بُلَن تر بگو، من گوشم سنگینه.«

راستی هم سمعکی به گوشش گذاشته بود. همان طور که خارت خارت مشغول خاراندن خودم بودم، دم گوشش فریاد زدم: »دانشکده ادبیات...«

و هنوز جمله ام را درست تمام نکرده بودم که از توی سمعکش که نزدیک دهنم بود، آب، با فشار وحشتناکی توی حلقم پاشیده شد... چنان یکه خوردم که با تمام قد به زمین افتادم... خداوندا! اینجا دفتر تجارتخانه نیست، اینجا اقامتگاه جن و پری است!

مدت درازی قهقهه ادامه داشت تا آنکه یکی از آنها گفت: »آفرین بر تو! خیلی خوب تحمل کردی. نمره ات بیست!... شاید متجاوز از چهل نفر مراجعه کردن، هیچکی نتونست این قدر تحمل کنه؛ حتی کسانی بودن که همون اول جا زدن و فرار کردن.«

گفتم: »نفهمیدم چی فرمودین... چی رو تحمل کردم؟«

»آخه در ینگه دنیا کارخونه ای هس که لوازم شوخی تهیه می کنه. این کار خونه به ما پیشنهاد کرده بود نمایندگیشو بپذیریم، و مقداری هم برای نمونه فرستاده بود...«

»خوب؟«

»هیچی دیگه... بعضی از این نمونه ها ممکنه ناراحتی کمی ایجاد کنه یا خطری واسه طرف داشته باشه. اینه که ما تصمیم گرفتیم ابتدا این وسایلو آزمایش کنیم..«

بعد، دور میز جمع شدند و شروع به مذاکره کردند:

»تو امریکا، ده هزار مغازه هس که این جور چیزها رو میفروشه.«

»البته، اینجا خوب فروش خواهد رفت. آزمایش هم نشون داد که هیچ جور خطری متوجه طرف نیست.«

»کارخونه پنجاه قلم جنس پیشنهاد کرده.«

»هر پنجاه قلمشو سفارش بدین. از همه نوعش. این کار به طور قطع استفاده سرشاری داره.

یکی شان که از سایرین چاق تر و پیرتر بود، به یکی دیگر که به نظر می رسید رئیس دفتر تجارتخانه باشد دستور داد:

»بنویسین:

لوحه مخصوص نصب کردن روی صندلی برای گرم کردن..... دوهزار تا

گرد مخصوص خارش.........ده هزار قوطی ادوکلن سکسکه....................... پانصد صندوق

آب اشک آور.....................بیست هزار شیشه

قند دیوانه.......................پنج تن

کپسول انفجار..................سی هزار قوطی

ضمنا بنویس چیزهای تازه درآمده ای هم اگر دارن، واسه ما نمونه بفرستن...«

خوب. معلوم بود که دیگر راضی شده اند. با آن قدردانی که از من کردند، فکر می کردم که دیگر لابد برای کار قبولم می کنند. اما هنوز نمی دانستم چه جور کاری به من رجوع خواهند کرد.

به آن یکی که بیش از دیگران سر به سر من گذاشته بود نزدیک شدم و آهسته بهش گفتم: »حضرت آقا، بالاخره منو استخدام می فرمایین دیگه... نه؟«

»آها. به کلی فراموشت کرده بودم. میون داوطلب ها هیچکی به اندازه تو مقاومت نداشت. تو رو قبول داریم، آره.«

بعد رو کرد به دفتر دار و گفت:

»به حسابدار بگو به صندوقدار بگه که به دربون دستور بده دو تومن به این آقا بپردازه.«

بعد، دوباره آمد طرف من و گفت:

»شرکت ما، هر ماه مقداری از این لوازمی که دیدین وارد می کنه... شما، سوم به سوم هر برج میایین اینجا تا اسباب های جدیدو روتون آزمایش کنیم و هر دفعه هم دو تومن می گیرین... یادتون نره: سوم به سوم هر برج.«

تمام قوه تنم را یکجا، توی انگشت هایم جمع کردم و مشت محکمی تو دماغ پخمه اش کوبیدم...




تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٧ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : باغبون دریا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.