رفتم سر جام نشستم،صحبت خانم معلم با آقای مدیر تمام شد و خانم معلم اومد و روی صندلی خودش نشست.

بازم شروع به حرف زدن کرد.

بعدش اسم های تک تک مون رو پرسید و از ما خواست که کامل خودمون رو معرفی کنیم.


 

زنگ خورد رفتیم توی حیاط ، انگار که نه انگار که تا چند دقیقه ی پیش برام چه اتفاقی افتاده باشه ، با بچه ها شروع به بازی کردیم.

زنگ خورد و رفتیم سر کلاس ، بقیه ی بچه ها خوشون رو معرفی کردن.

و در آخر هم خانم معلم اجازه داد که هر کس شعری یا هر چیزی که بلده رو بیاد بخونه.

بقیه ی روز عادی گذشت و من هم فکر این که به مامانم درباره ی کیفم بهش چی بگم از سرم پریده بود.

اون روز ظهر مامان بزرگم اومد دنبالم.

تمام اتفاق هایی که برام افتاده بود رو براش تعریف کردم،سرشو درد آوردم.

بعداز ظهر هم با هم رفتیم پارک و کلی خوش گذشت.

مامان بزرگم کیفم رو دوخت و مامانم اون روز هیچی نفهمید،ولی بعدها براش تعریف کردم.

روزهای بعد مدرسه هم خیلی معمولی بود ،چندین بار بخاطر ننوشتن تکالیف و کوتاه نکردن موهای سرم و بخاطر خیلی چیزها دیگه تنبیه شدم ، بخاطر خیلی چیزهای دیگه هم جایزه گرفتم و تشویق شدم ،و خیلی اتفاق های دیگه ای که در طول دوران مدرسه رخ میده.

بعضی روزها اصلا دلم نمی خواست برم مدرسه و بعضی روزها هم چقدر مشتاق رفتن به مدرسه بودم.

کم کم از بچه ی ساکت و آروم دراومدم و به شلوغ ترین

بچه ی مدرسه تبدیل شدم.

اون سال تموم شد و سالهای دیگه پشت سر هم اومدن و رفتن.

از خیلی ها که دم می خواست دوباره ببینمشون خداحافظی کردم ،  با تمام کسانی که آرزو داشتن یه روز ملوان ،دکتر ،وکیل، یا خلبان بشن،

از همه شون خداحافظی کردم.

چقدر دلم می خواد دوباره اون سال اتفاق بیفته.

ولی تا حالا اتفاق های زیاد دیگه ای برام افتاد، ما گاهی بدون اینکه متوجه بشیم

ضربه هایی می خوریم که

نمی دونیم تصادفی بوده

یا بطور عمد اتفاق افتاده

در هر صورت نمی تونیم جلوشو بگیریم.

در زندگی حوادث و اتفاقاتی پیش میاد که از اختیار ما خارجه.

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ،هر کس نخمه ی خود خواند و از صحنه رود،صحنه پیوسته بجاست،خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

امیدوارم همیشه شاد و موفق و پیروز باشید.

پایان


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٩ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : باغبون دریا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.