بعضی موقع ها یه اتفاقاتی برامون میوفته هیچ کس باورش نمی شه و خودتم از بس که دیگران می گن امکان نداره ،شک می کنی که واقعا چنین اتفاقی برات افتاده یا نه و دوباره دلت می خواد واقعا بفهمی که این اتفاقی که برات افتاده توهم بوده یا نه.

این داستان برای خودم اتفاق افتاده:


دیروز داشتم توی پارک قدم می زدم و به خیلی چیزا فکر می کردم به آیندم ،به مدرسه ها و ... .

توی همین فکرها بودم که یاد یکی از دوستای دوران دبستانیم افتادم.

خیلی با هم صمیمی بودیم و 90% وقتمون رو با هم بودیم.

با خودم فکر می کردم که اون الان داره چی کار می کنه و... .

 

توی همین فکرها بودم که یه نفر صدام زد.

-ابراهیم،ابراهیــم

برگشتم و نگاه کردم که ببینم کیه.

باورم نمی شد،یه لحظه کلا هنگ کرده بودم.با عقلم جور در نمی اومد.

-چطوری؟خوبی؟

و با یه لبخند نگاه می کرد و منم مثل اینکه یه موجود عجیب و غریب رو دیده باشم.

یاد مستند راز افتادم که می گفت:شما به یکی ا دوستانتون که چندین ساله ندیدینش فکر می کنید و یا درباره اش با یه نفر صحبت می کنید.

که بعد از مدتی ازش یه نامه دریافت می کنید و یا بهتون زنگ می زنه.

برای منم همین جور اتفاقی افتاده بود،ولی فکر این دوستم هم به طور نا خواسته اومده بود به ذهنم.



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : باغبون دریا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.