ادامه مطلب قبلیم هنوز مونده

دیروز نتونستم که تا آخرش رو بنویسم.

آره توی دنیا خیلی اتفاق های رنگارنگی می افته.

بعضی هاشون خوب و بعضی هاشون ... .

این دوستم قدیمیم الان خونه شون هزاران کیلومتر از ما فاصله داره.



و اصلا خبر نداشت که ما توی این شهر زندگی می کنیم.

مسافر بودن.

برای استراحت توقف کرده بودن و باید زود می رفتن.

با هم کلی حرف زدیم.

......از همه چیز

و وقتی که از هم خدا حافظی کردیم.
من به طرف خانه رفتم.
خیلی ذوق زده بودم که
تمام ماجرا را برای مادرم تعریف کردم.
ولی از حرف های مامانم و طرز حرف زدنش فهمیدم که منظورش،اینه که دارم خیال پردازی می کنم.
منم خیلی پیگیر این نشدم که واقعا دارم راست می گم.
حق می دم که باور کردنش خیلی سخته.
توی این فکرم که چطور توی همون لحظه ای که من داشتم به دوستم فکر می کردم،همون لحظه دیدمش.
آیا واقعا نیرویی وجود داره که از طرف اون به من رسیده بود که من بهش فکر کنم؟
یا قانون جذب؟

عجب دنیاییه


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۳ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : باغبون دریا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.