دلنوشته های غریبانه

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود



بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت


آیا می دانی در هجوم درد ها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود


 

 اکنون آمده ام تا دست هایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآوری
و اینک، شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

 

در انتظار توست ... .

 

/ 0 نظر / 119 بازدید