شمع جان

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم  

                                     به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم


در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او

ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

 


چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم

چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم


دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی

که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

/ 2 نظر / 29 بازدید
یخ فروش

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد