من تشنه و پژمرده تو باران بهاری
گل کن که در این ثانیه ها عشق بکاری


آه ای که تو در هر چه دل تنگ نشاطی
یک لحظه مرا باش درآ از در یاری


من مانده ام و یاد شب آشوب نگاهت
دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری


گفتی نه و عمری سپری شد
یک بار پذیرای دلم باش که آری


من سوخته ام کار من از کار گذشته است
تا تازه شوم کاش بر این داغ بباری

 

ابراهیم اسماعیلی

/ 3 نظر / 36 بازدید
بهارخاموش

سلام شعر زیبایی بود . من تازه با وبلاگتون آشنا شدم وبلاگ زیبایی دارید امیدوارم همیشه در پناه حق موفق و سرافراز باشید.