ترنج

گفتا من آن ترنجم ، کاندر جهان نگنجد

گفتم به از ترنجی ، لیکن به دست نایی



گفتا تو از کجایی ، کآشفته بین و حالی؟

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی


گفتا سر چه داری ، کز سر خبر نداری؟

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی


گقتا به دلربایی مارا چگونه بینی؟

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوست گه برآید



گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

/ 3 نظر / 19 بازدید
فاطمه

تا حالا این قسمتش رو نخونده بودم... چقدر قشنگه... [رویا][رویا] حس خوبی داشت.سپاس... [گل]

فاطمه

تا حالا این قسمتش رو نخونده بودم... چقدر قشنگه... [رویا][رویا] حس خوبی داشت.سپاس... [گل]

REZA

[تایید][شوخی]